مانده ام تو را به کدام صفحه روزگار بسپارم

دل نوشته هایم

 

 

 

 

 

 

به نیاز آمدم

نوازشم شو

یا بشکن تمام دلتنگی هایم

یا میشکنم این کوه گداخته را

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۳٠ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

از خاطرات تو در این شبها برایم گریه مانده و بس ...

چنگ میزند بر دلم نبودنت ، تو گویی گداخته ای است که میل

به خاموشی ندارد

میبارم بر این دل ولی تمنای تو هق هق اش را آرام نمیدارد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خیال کن روزگارم روبراهه ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

برای تو که دلت دریاست و دستانت آسمان

برای توکه بی منت قدم مینهی و بی چشم داشت می نوازی

مینوازی تا با خیالی راحت گیسوانم را بر نسیم بسپارم

و تا خود آسمان پرواز کنم

مینوازی تا ببارم و خالی شوم اندکی از این درد

بی آنکه بدانند این هم آغوشی را

هم آغوشی من و باران

برهنه و عریان زیر سقف آسمان

که من هستم و او هست و قطره های رقصنده بر گونه هایم

برای تو

که بدانی تمام نمیشوی

که بدانی با تو درد خواهند کشید  اگر درد بکشی

که بدانی

لبخند که میزنی

دل آدم شاد می شود

و آرام که می پرسی حالمان را

دل آدمف آرام می شود

به بودنت

به کوهی که هستی

برای تو

که مبادا کوهت فرو ریزد

برای تو

که بدانی هستیم چون هستی

برای توکه نجیبی و پاک

که نگاهت عمق مهربانی را هم به زانو در می آورد

برای تو

آری، اینها برای توست

تا به یاد آوری کجایی و چه هستی

برای آنانی که سر سودایشان، سر سودای توست

که دل به دستانت می سپارند

و دیده بر آسمان نگاهت

باز هم برایم بخوان

شعرهایت را

که رنگ عاشقی اش، رنگ بی آلایش بودن است

برایم بخوان

که صدایت

غریبه نیست

چون دستانت، چون نگاهت، چون دلت وچون سودایی که

درسر داری

بخوان

و

بمان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هنوز هم منتظرم باش

تو که نظاره گر این روزهای منی

پس از باریدن این آسمان صاف خواهد شد

و پس از این باریدن ها

تمام سیاهیها شسته خواهند شد

منتظرم باش

به زودی با رنگین کمان خواهم آمد

و تو در آرزو خواهی ماند

تا لمس کنی

قطره ای بودنم را...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٦ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تو که رفتی

دلخوشیها را هم با خود بردی

در این آخرین روزهای بهار

من ماندم

و

باران

و طعم تنهایی بدون تو

روی مشتی خاک و تکه ای سنگ ... 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

به سر انگشتی می آیی تلنگری می زنی

 دلخوشم به جاری شدنت

زمانی که می دانی معجزه می خواهم

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می بارد

چونان رگباری که تمامی ندارد

و شلاق وار چنگ می زند

بر این دل

بغض هم دیگر یاری نمی کند

نه اینکه نخواهد، که توانش نیست

چه کوچه پس کوچه های تنهایی

چه سر بی سامانی

چه دل آواره ای ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در این روزهای ترک برداشته

که نفس عاشقانه هایم هم به شمارش افتاده

سرازیر باران میشوم

رها رها

با چشمان بسته به آسمان می نگرم شاید دوباره حسش کنم

صورتم خیس خیس میشود

و

من

رها رها

در آغوشم میکشد

محکم و تنگ

و سخت نوازشم می کند

این نسیم

چه باران شوری

دستانم را حلقه میکنم

چقدر لاغر ونحیف

چقدر سرد

به خود رسیده ام

زیر بارانی که دیگر نم نم نیست

و نسیمی که دیگر نرم نرم نوازش نمی کند

به خود می رسم

رها رها

پایانی نیست این روزهای ترک برداشته را...

پایانی نیست این دلتنگی را...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پرواز دستانت را که بر نسیم بسپارم

دیگر هیچ برایم می ماند و هیچ

که باید روزگارم را با آن سیر کنم

گفته بودم به جنونم خواهی رساند

نمی دانستم اما این جنون 

جنون ندیدن سوسوی چشمانی است

که عاشقم می کرد

و بی پروا

اسیر رسوایی

هراسی نبود ، میدانی

عریان عریان بود

روح سرگشته ام

و

می سوخت

در تب نیم نگاه تو

در جنون چشمان تو

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin