مانده ام تو را به کدام صفحه روزگار بسپارم

دل نوشته هایم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به آسمان که دستان بلند شده ام را ندید و نمی بیند

روزی رو در روی به مناظره ات خواهم گرفت

دیگر عاشقانه نمی سرایم

خود خودم را به واژه می کشم

بنگار

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

بگذار تمام خوبیها برای تو باشد

تمام آفرین ها

تمام تمجیدها

بگذار تمام بدیها برای من باشد

تمام خستگی ها

تمام ملالتها

به جان خواهمشان خرید

بگذار و بگریز

می خواهم تنها باشم

من و فکرم و وجودم

تمام خوبیها برای تو

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

های دلتنگیها!

بالاخره به خاک خواهمتان سپرد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

شاید بشود پرواز را باور کرد

سبک شد

اوج گرفت حتا

و تا بی نهایت رفت

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

دیگر آمدنت را منتظر نیستم

شاید وقتی دیگر و کلامی دیگر بیابمت

کافی است تمام این دلهره ها

انتظارها

باریدن ها

نبودنت شاید آخرین های وجودت را در وجودم نگاه دارد

و شاید ابدیت کند

یا رهایم کند از این دغدغه هر روزه خواندنت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

لمس ندیدنت تمنای خواستنی است که باید خاموش شود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |

 چشمانت که سر می خورند روی واژه هایم

بسان همان روزهای گرمی که به گمانم ارثی بود که تمام شدند

گرم می شوم،

گرم گرم و داغ می شوم،

 آنقدر که تنم پر می شود از عرق..

غافل از اینکه  زمستان است و واژه ها هم تمام می شوند

و تن من

یخ خواهد زد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاده نظرات () |


Design By : Night Skin