جنون

پرواز دستانت را که بر نسیم بسپارم

دیگر هیچ برایم می ماند و هیچ

که باید روزگارم را با آن سیر کنم

گفته بودم به جنونم خواهی رساند

نمی دانستم اما این جنون 

جنون ندیدن سوسوی چشمانی است

که عاشقم می کرد

و بی پروا

اسیر رسوایی

هراسی نبود ، میدانی

عریان عریان بود

روح سرگشته ام

و

می سوخت

در تب نیم نگاه تو

در جنون چشمان تو

/ 1 نظر / 29 بازدید
azish

مرسی عزیزم[قلب]